تقریبا همکارام می دونن سالها پیش من برای روزنامه مقاله تحلیلی تخصصی می نوشتم ، تو جلسه هفته قبل با مدیر عامل بین حرفاش گفت که خوب ی بولتن خبری درست کنیم ... معاونت هم این گرفت که بیا تو که تجربه داری این خیلی فرصت خوبیه و این صحبتا !
من شاید بتونم مقاله بنویسم یا تحلیل کنم اما واقعا بولتن کار من نیست ...
فرم اولیه درست کردم، البته با تقسیم کار بین همکار ... فرم اولیه رو به مدیر عامل نشون دادیم خیلی خوشش امد و بعد جلسه یه معاونت زنگ زده که خیلی کارتون عالی بوده این پرورش بدید اونم امده به من میگه خیلی کارت عالی بوده پرورش بده...
همین خوشش امد بده چون هی انتظارش بیشتر میشه ...
همه این بدو بدو ها انجام میشه اخرشم باز سر نقطه اولیم ... انشاله خیره ...
تو این چند شب خیلی بد خوابیدم دیشب دیگه اوجش بود ...تمام شب هایی که خوابم برد... تمام مدت خواب میدیدم ، ی شب خواب مامان دیدم ، تعبیرش خوب بود ... ی شب دیدم تو محل قدیمی اون زمان های قدیم که خونه ها چند طبقه نبود انگار همسایه ها هیچ کدوم آب ندارن کلی خیابون و کل کوچه ها دبه های آب گذاشتن ... ی جایی من پیاده شدم دبه ها رو جابجا کردم بتونم با ماشین رد شم که آشنایی رو دیدم که سالهاست ارتباط نداریم و به من اشاره کرد بیا من نمی خواستم برم بابا گفت ببین چی میگه من رفتم ی کارتن ظرف بود بدون حرفی داد به من ، منم بدون حرفی گذاشتم پشت ماشین ...
میگن آب روشنایی .. دلم شور میزنه ... خدا خودش همه چی رو به خیر کنه ...
5 شنبه خیلی اساسی اساسی خونه رو تمیز کردم ، ناهار درست کردم حوالی ساعت 3 بعد تموم شدن کلاس خواهرم اماده شدیم بریم پیش مامان که دیدم ماشینم بنزین نداره ... ماشین داداش از حیاط کشیدم بیرون خیلی کثیف بود در حدی که بتونم ببینم آب ریختم رو شیشه فک کنم ی ماهی بود تکون نخورده بود ...داداش و خانواده ش رفته بودن با دوستاشون دور همی نبودن ...بابا گفت شب بریم رستوران برام فرقی نداشت ابجی استقبال کرد قرار شد از پیش مامان برگشتیم بریم ... خیابونا خلوت بود زود برگشتیم ... آبجی و بابا رفتن خونه من سوییچ برداشتم رفتم بنزین زدم ...بعد امدم با همون ماشین داداش رفتیم شام ...
جمعه کار زیادی نداشتم کمی جمع جور کردم ناهار و شام درست کردم و زدم بیرون خیلی خیلی ترافیک بود ...گلس و قاب گوشیم عوض کردم ...بعد رفتم فردوسی و کیف چرم مشکی تهیهم .. از ی کفش خوشم امد ولی خب نخریداریم این روزا بشدت از هزینه هام مراقبت می کنم با این دگرگونیها ارز معلوم نیست پول داروی چشمم چقدر رشد پیدا کنه ...
برچسب:
نویسنده: رها سامانی