خرید بک لینک
تقریبا همکارام می دونن سالها پیش من برای روزنامه مقاله تحلیلی تخصصی می نوشتم ، تو جلسه هفته قبل با مدیر عامل بین حرفاش گفت که خوب ی بولتن خبری درست کنیم ... معاونت هم این گرفت که بیا تو که تجربه داری این خیلی فرصت خوبیه و این صحبتا !من شاید بتونم مقاله بنویسم یا تحلیل کنم اما واقعا بولتن کار من نیست ...فرم اولیه درست کردم، البته با تقسیم کار بین همکار ... فرم اولیه رو به مدیر عامل نشون دادیم خیلی خوشش امد و بعد جلسه یه معاونت زنگ زده که خیلی کارتون عالی بوده این پرورش بدید اونم امده به من میگه خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:20

دوشنبه 04/11/27 باید شماره 4 گاهنامه در زمان حاضر تحویل میدادم برا نشر، که در زمان حاضر اصلا نشد برم .... دیروز وقت ویزیت داشتم بخاطر همین زود از شرکت امدم خیلی هم شلوغ بودم ...اصلا نرسیدم به تحلیل ...تو مسیر که میرفتم ی چند تا تلفن زدم که زمان بگذره اما ترافیک این روزا وحشتناکه ...انقدر رفتم بیمارستان که از نگهبان تا پذیرش و پرستارا سلام علیک دارم ...رفتم دکتر گفت وضیعت خوبه اما گویا دارو همون اندازه که وضیعت شبکیه ام بهتر کرده قرنیه ام اسیب زده خلاصه که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود البتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:20

این هفته تعطیل بودم ، یکی از بی خودترین برنامه هایی که می‌شد داشت .... ی برنامه خانوادگی کسالت بار .... ولی تموم شد از شنبه نقاب بر چهره سرکار حاضر میشیم ... امروز خیلی دلم گرفته بود ... خیلی وقته اصلا دلم وا نمیشه اینکه میگم امروز یعنی بیشتر از همیشه خیلی خیلی .... تنها جایی که می‌شناسم که برم پیش مامان... تمام طول جاده اشک ریختم .... رسیدم پیش مامان خلوت بود پرنده پر نمیزد .... دراز کشیدم پیشش و باهاش حرف زدم ولی جوابم نداد ...دلم می‌خواست مثل وقتایی که

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:20

خواب دیدم بارون شدید میاد من تو بارون میرفتم ولی اصلا خیس نبودم خیلی شدید بود خواستم برگردم چتر بردارم تازه اونجا متوجه شدم خیس نیستم اما وقتی برگشتم دیدم جلو در خونمون دارن گور میکنن و احساس میکنم میت کفن شده هم بود یا نه یعنی یادم نمیاد و انگار مامانم ی جایی منتظر ما بود جنگ بود منم به برادرم میگفتم یا بریم پیش مامان یا کلا نریم همینجا بمونیم تو خواب میگفتم مامان از تنهایی دق می کنه...تعبیرش از هوش مصنوعی خواستم :دیدن خواب‌هایی که در آن عزیز از دست‌رفته‌مان حضور دارد، به‌ویژه با چنین بیانات نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 22:20

بازم غر میزنه و من اصلا حوصله گوش دادن به غراش ندارم ... حتی صداش ازار دهنده است .. با خودم فک می کنم اگه انقلاب بشه درست میشه ... واقعا اول صبح انرژی و حوصله غراش ندارم ... یعنی کلا نمی خوام بشنوم اما اول صبح بیشتر رو اعصابمه ...5 دقیقه دیگه جلسه ام ... جلسه های خوب خوبه با همکارا میشینیم غیبت می کنیم ... دلم ارامش سفر می خواد ... شب خواب مامان میدیدم ... چرا تو خوابام حرف نمیزنه .... چرا صداش نمی شنوم ؟؟؟؟؟؟مثل اخرین باری که دیدمش که می خواست ی چیزی بگه

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

وایییی از دست اینااااااا ............... خسته ام کردن ............. چقدر می تونن غر بزنن ... چقدر می تونن حرف بزنن ...........

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

مامان خونه گرم نمیشه بدون تو ... عزیز دلم این روز فهمیدیم مریضی این روزا بود که نگرانت بودیم ولی حتی تو بدترین تصورات فک نمی کردیم نباشی .... مامان قشنگم ... دلم خیلی برات تنگ شده .... فدای تو بشم کاش من میمردم این روزا رو نمی دیدم ....خسته ام مامان خیلی خسته ام ...... خیلی حالم بده مامان خیلی ... بیا بغلم کن ...دلم اغوش همیشه گرم و مهربونت می خواد وقتی دستات باز میکردی و من مثل بچه ها تو اغوشت خودم جمع می کردم ....

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

یکی از اشناها دنبال کار می گشت مامانش با مامان خیلی نزدیک بودن ... از اقوام باباس اما همیشه می گفت مامان مثل خواهرشه ... به چند نفری سپرده بودم ...یکی دونفر گفتن شاید بتونن کاری بکنن ... اس دادم که رزومه اش بفرسته برام نوشته "ممنونم که بفکر بودی ،.. خداوند روح مادرتون رو شاد کنه ،که وارث مهربونیهاش هستی و در شما جاری هست ، خدارا شکر که هستین ،وخداوند بهتون سلامتی بده " مهربونی مامان هیچ کی نداره مخصوصا من ...

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

هر روز که میگذره بیشتر از اینجا ناامید میشم ... خیلی شرایط کاری سخت شده ....فشار مضاعف ....خسته شدم بشدت ... دلم تنگ مامانه خیلی دلم دلتنگتم ... خیلی دلتنگم ... استعفام اماده کردم حس خوبی نیست اما مجبورم ... خیلی شاکیم کردن .... بریدم ....

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

پارسال تو بانک بودم که یهو زنگ زدن که حال مامان خوب نیست داداش و بابا رفتن پیش مامان و مامان وردارن بیارن ...خدایا نمیشه فقط ی سال همه چی به عقب برگرده به این نقطه که مامان بیاد ... همه چی از این نقطه شروع شد ... از این نقطه ...........................فقط ی سال ... این کابوس تموم شه .... پ ن : دلم بستنی می خواست ... فک کردم میرم خونه تو مسیر بخرم ... میدونم بابا میگه تو این سرما بستنی چیه ... دیگه دلم نخواست یادم امد تو سرما بستنی می خریدم مامان میگفت

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

خدایا سهم از دنیای تو چیه ؟ نمی دونم مامانم بود ازت چی می خواستم ولی الان فقط مامانم میخوام .........

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

آخر ی شب این گریه ها سوی چشام می بره .... مامان خبلی دلتنگم ... چرا هیچی ارومم نمی کنه ..............

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

دیروز دلم شنا می خواست اما تا برم غذا رو ردیف کنم به استخر نرسیدم رفتم باشگاه ... باشگاه خوبه ... جمعیت کمه و مربی هم بد نیست ولی غذا زیاد خوردم بعدش ... گرسنه بودم باید غذام کم کنم ...

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

شب یلدای بی تو از اسفند شروع شده ... از وقتی نبودی ... شب طولانی زندگیمون شروع شد ... خسته ام مامان خیلی خسته ام ....خواهرم داره میاد بدون دخترش ....یادته مامان نمی پرسیدی میاد یا نه اما دلت شور میزد که خواهرم بیاد و دخترش نباشه میرفتی پایین استقبال وقتی بغلش می کردی میگفتی اخیش خیالم راحت شد ... تو رفتی و غصه هات تموم شد همه رو دادی به من ... دلتنگم مامان این شبا همیشه تدارک میدید ... پارسال بیمارستان بودی .........ولی حواست خونه بود ...

برچسب: نویسنده: رها سامانی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

صفحه بندی